اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را به روی لب دارم
اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را به روی لب دارم

ارتباطات
صفحه نخست

پست الکترونیک
پرینت از صفحه

پیام مدیر وبلاگ
خیلی از شما ممنونم که به وبلاگ من هم یه سری زدین خوشحال میشم با نظرات و پیشنهادات و انتقادات خود در کامل تر کردن وبلاگ مرا یاری کنید امیدوارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری کرده باشید

نویسندگان وبلاگ و طراح قالب

آرمان ساعی

موضوعات وبلاگ

قالب وبلاگ

شعرهای عاشقانه

بهترین های عکس

اس ام اس های توپ و خفن

تاریخ ایران و جهان

زندگینامه محمد جلال الدین بلخی

آمار وبلاگ


اس ام اس نظر سنجی

شعرهای موجود در صفحه

رویا

هرجایی

بوسه

اسیر

ورود کاربران

نام کاربری :
کلمه عبور :

طراح قالب
Your Image Thumbnail
www.kolbeye-tanhaee.blogsky.com

عکس های عاشقانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم

دست افسونگری،شمعی افروخت

مرده ای چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای،این اوست

در دلم از نگاهش هراسی

خنده ای بر لبانش گذر کرد

کای هوسران،مرا می شناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید

وای بر،من که دیوانه بودم

وای بر من،که من کشتم او را

وه که با او چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج

کی شد از عشق من حاصل او

با غروری که چشم مرا بست

پا نهادم به روی دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاک سیاهش نشاندم

وای بر من،خدایا،خدایا

من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید

شعله ی شمع،مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگی ها

قطره اشکی در آن چشم ها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم

تا که در پایش افتم به خواری

تا بگویم که دیوانه بودم

می توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد

چشم ها در سیاهی فرو رفت

ناله کردم مرو! صبر کن،صبر

لیکن او رفت،بی گفتگو رفت

وای بر من،که دیوانه بودم

من به خاک سیاهش نشاندم

وای بر من،که من کشتم او را

.من به آغوش گورش کشاندم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

هرجایی

از پیش من برو که دل آزارم

نا پایدار و سست و گنه کارم

در کنج سینه یک دل دیوانه

در کنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاک و دامن من ناپاک

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه ی من مستی

من سرخوش از شرابم و پیمانه

عشق تو همچو پرتو مهتاب ست

تابیده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی است که می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه کاری

من ظلمت و تباهی جاویدم

تو آفتاب روشن امیدی

بر جانم ای فروغ سعادت بخش

دیر است این زمان،که تو تابیدی

دیر آمدی و دامنم از کف رفت

دیر آمدی و غرق گنه گشتم

از تندباد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نـور ماه می خـندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمـناک و پر از نیــازی گـنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
:در دوچشمش نگاه کردم وگفت
((باید از عشق،حاصلی برداشت))
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نـــهــانـگاه راز پرور شـــب
نفــسی روی گونه ای لــغـزیـد
بوسه ای شعله زد میان دو لب
 
نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه قفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بداند

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان،خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر،که من مرغی اسیرم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

1 2

اگر با دیدن من غم تو دلت جا می گیره بمیرم که قلبت تا ابد آروم بگیره